شاخه هاي شسته ،
اسمان ابي و ابر سپيد،
عطر نرگس رقص باد ،
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حـــــــال روزگار

<< Feel it as much as you can do >>

نمیدونم چی بگم و از کجا بنویسم. اتفاقات اونقدر سریعن که نمیدونم اخرین بار نقطه نهائی رو کجا گذاشتم
نمی دونم چی بگم و در عین حال یه دنیا حرف دارم
منتظر اپدیت بعدی میشم

خوشحالم ماه رمضون تموم شد .. دیره بگم اما عیدتون مبارک .. اما بالاخره تموم شد ، با تمام سنگینی ، دلتنگی ، غصه هاش ، نگرانی هاش ، واقعا یه ماه رمضون سنگین بود ، اما خدا رو شکر ، به خاطر تک تک شبایی که بیدار موندم و صدات کردم . خدایا شکرت واسه این که هنوز هم عزیزانم دارن کنارم نفس می کشن . خدایا شکرت واسه این که تونستم تحمل کنم ، با این که خیلی غر زدم سرت اما خوب و بدش گذشت
حرف دوم :
یه ماه به عروسی مونده ... شده ام یه عروس دلتنگ و غرغرو ، مشغول
که حتی وقت سرخاروندن هم نداره اما خب کم کم دارم همه ی کارهام رو تموم می کنم
حرف سوم :
خدا رو شکر تا اینجا همه چیز آرومه ، خدایای نمی خوام از خوشحالی قهقه بزنم اما همین که قلبم آرومه و فقط لبخند میزنم ، خوشحالم . ازت می خوام همین جوری بمونم. مسافرامون برگشتند ، بابا از مشهد مامان هم از شیراز ، با اینکه مامان بعد از برگشت از شیراز سخت وارد بحرین شد اما خب گذشت (بمیرن بحرین با این یه ذره خاک ، بیست تا منت روی سر آدما میگذارن
) مریضامون هم رو به بهبود هستند انشالله ، البته هنوز برنگشتند اما خب فعلا خبر سلامتی شون رسیده
حرف آخر :
خدایا ، لاتدع لی ذنبا الا و غفرته
خدایا ، همه چیز رو به خیر بگذرون
خدایا ، اونقدر دوستت دارم که دلم می خواد بال داشته باشم و بیام عرشت رو ببوسم و برگردم ، تو به من قدرت می دی ، تو به من بخشش و صبر رو یاد می دی ، کاش میتونستم همیشه شاکرت باشم.
خدایا ، به همه ی دوستانم "آرامش" رو عطا کن ، قلبشون رو آروم کن ، مریضاشون رو شفا بده ، مسافراشون رو به سلامت برگردون ، اسیرای این سرزمین رو به سالم به خانواده هاشون برگردون
به همه ما رحم کن
ممنون از همه ی اونایی که پست های قاطی پاتی من رو می خونن و کومنت می ذارن ![]()
این دو هفته ی آخر ماه رمضون رو نمی دونم چه طوری به اینجا رسوندم. با تمام این اتفاقایی که اطرافم افتاد به کل زندگی خودم رو فراموش کردم .... دارم دنبال یه طریقی میگردم تا بنویسم که دوتن از عزیزامون تو بستر بیماری هستن ، دعا پذیر هستند. منتظر یه گوشه امید و یه پنجره به سمت خدا هستند. یکی شون دختر عمه ام و دیگری هم پسر خاله ی علی. هر دو جوان هستند و وقتی بهشون نگاه می کنی که چطوری دارند پرپر میشن تمام بدنت آتیش میگیره ... تمام این روزها فقط در ابواب خدا رو می زدم که سلامتی اونها رو از خدا بخوام. اطرافیانم همه به نحوی فقط لبخند می زنن و دارن سعی می کنن که خودشون رو سرگرم کنن.
فصل دوم
چه میشه کرد ، زندگی اینطوری شده ... تا بهانه ای به دست میاری که بخندی ، فرداش یادت میره دلیل خنده ی دیروزت چی بود .. و بزرگ ترین نمونه اش مدیر بانکمونه ، وقتی می خوای فقط یه قدم راه بری و خوشحال باشی که تو هم داری مثل خلایق کار میکنی ، یهو میاد جلوی راهت سبز می شه و گند می زنه به همه ی اونروزت و هرچی خوشی که داشتی ... باز هم خودمون رو ساکت می کنیم که همه ی کارها اینطورین و تو به این کار احتیاج داری واسه همین "باید" تحمل کنی
فصل سوم
عید نزدیکه ... عید فطر ، عید امسال من تنهام ، بابا راهی مشهد شده بود که حضرت معصومه طلبیدش و الان قمه (خوش به حالش) مامان هم با داداشام دوشنبه میره شیراز ... میمونم من
اما خب عید امسال خیلی با عیدهای سال قبل فرق داره ... واسه همه بحرینی ها .. هنوز خیابونها بوی شهیداشون رو میده .. هنوز بعضی خانواده ها اسیراشون رو تحویل نگرفتن. وقتی میان پول نو از بانک میگیرن آهی میکشن و میگن واسه بچه ها میخواییمش ، بچه ها که حالیشون نیست ما قلبمون هنوز سوخته
فصل چهارم
خدایا به قلب همه ی ادمای این سرزمین "آرامش" رو عطا کنه
خدایا همه ی مریض ها رو شفا بده ، قلب مادراشون رو اروم کنه و بهشون صبر بده
خدایا همه ی مادرانمون رو حفظ کن ، زندگی ما بدون اونها حتی به پشیزی نمی ارزه
امیدوارم ماه رمضون سال بعد همگی در کنار هم با شادی و خوشی و سلامت باشیم
انت کما احب ، فأجعلنی کما تحب
ماه رمضان ، ماه خدا نزدیکه ، همگی تو این مواقع است سعی می کنیم که بهترین باشیم ، کاش همیشه ماه رمضان بود.

2. بنا به نمی دونم چه دلایلی بک گراوند قبلی ام حذف شد و گفتم این بار نمی خوام سیاه انتخاب کنم واسه همین این بک گراوند رو انتخاب کردم علاوه بر این که به اسم وبلاگم هم می یاد
3. شاید این احساس تمام عروس های دنیا باشه ، هول + ترس و اضطراب ، خب من هم دست کمی از بقیه ندارم ... احساس خوب و بدم با هم مخلوط شده . کاش دوستانم و خاله هام هم این جا با من بودند اینجوری خوشحالی من تکمیل میشد
4. نمی دونم چرا حرف هام رو بخش بندی می کنم اما اینجوری مجبور نیستم همه اش درمورد یه موضوع حرف بزنم
5. فردا آخرین روز از دو هفته تعطیلی ام هم تموم می شه و از هفته ی بعد باید برگردم سر کار . متاسفانه این تعطیلی رو می خواستم که برم ایران اما بنا به دلایلی که پیش اومد فعلا راه ایران رفتن بسته است و باید همین جا سوخت و ساخت .. حالا هم که آماده سازی برای عروسی رو دارم یعنی خرج و مخارج و مشغولی .. لووول
6. فعلا همین
یاعلی مدد
راستش خودم هم زیاد مطمئن نیستم چرا این جا می نویسم. برام مهم نیست نظری باشه یا نه ولی می دونم خونده می شن. گاهی اوقات با خودم آرزو می کنم کاش راحت تر از این که می تونستم واسه ات بنویسم باهات حرف بزنم
پاراگراف دوم :
بخش کردن حرف ها بهت اجازه می ده که درمورد موضوعات مختلفی حرف بزنی. دیگه نمی خوام نمط حرف های بوی تکرار رو داشته باشه. هیچ وقت عادت نکرده بودم که زندگی نامه ام رو بدم کسی بخونه. اینا هم بخشی از زندگی منن اما خب نمی دونم به چه زبونی
پاراگراف سوم :
خسته ام، خسته تر از طوفانی که تازه از وزیدن آروم شده باشه ، خسته تر از اونی هستم که بخوام به دلیل خستگی خودم فکر کنم. ماجراهای این چند وقت آخر و سردرگمی های که من الان توش به سر می برم همه دست به دست هم دادن که کلا قیافه ام رو مثل علامت سوال تصور کنم
پاراگراف چهارم:
تصمیم گرفتم دست روی دست نذارم که ببینم چی می شه ، از فردا که نه ولی از همین هفته شروع می کنم. حداقل باید یه برنامه درست و حسابی واسه این زندگی گذاشت .. اگه همین جوری ولش کنی اون قدر میره و تو رو با خودش می کشونه که آخرش میبینی موهات مثل دندونات سفید شدن و تو هنوز نتونستی هیچ کاری بکنی
پاورقی :
پاورقی یعنی یه چیز مهمی که همیشه آویزه ی گوشمه و خارج از موضوع (لوول!) خودم هم نفهمیدم چی شد ... اما
دلیل نفس هایم تویی ! بودنم رو تو معنی می کنی ، می خواهمت همانطور که سبزه باران را می خواهد

عشق ! از من دختر دیگری ساختی، دختری که حتی خودم هم باور نمی کنم، صبر بزرگترین هدیه ای بود که به من دادی و این احساس عمیقی که گاهی اوقات تا نوک انگشتان بدنم تیر می کشد. تو بزرگ ترین هدیه ی زندگی ام بودی، نفسی هستی که اعماق وجودم را در برگرفتی، تو تنها دلیل بودنم هستی.
جالب ترین نقطه اینجاست که تو نمی تونی این کلمات رو بخونی و من این ها رو برای تو می نویسم.
کلمه ، تنها چیزیه که این روزها میخوامش اما از من فرار میکنه. میگم شاید با نوشتن بتونم به خودم یکمی آرامش بدم اما باز هم نمیشه
شب وفاتته ، شبی که پهلو شکسته روی شونه های امام علی از این دنیا فارغ شدی که برای و پدرت رو ببینی ، ناز بابا با هیچ چیزی برای دختر عوض نمیشه. قبرت رو از دشمنها پنهون کردی ، شاید اون روز میدونستی که عاقبت ما این میشه ، عاقبت مسجد و هیئت هامون این میشه ، تو این بی حرمتی رو نمی خواستی

بیست فروردین 1390 - نهم اوریل 2011
یادم نمیاد از کدوم روز شروع شد ، یادم نمیاد، فقط این رو می دونم که این دو ماه برای من دو سال بود.
نمی دونم باید چی بگم !! کلمات رو گم کردم. می خندم اما طعم لبخند رو نمی شناسم.
اللهم عجل لولیک الفرج
هیچ باورم نمیشه اون چیزی رو که اطراف خودم می بینم. منی که بزرگ شده ی ایران هستم و هیچ حس نزدیکی با مردم اینجا نداشتم دلم برای اون ها سوخت اما اونایی که اینطور مردم بحرین رو به خاک و خون کشیدن دلشون نسوخت ... اینا یک "بنی امیه" ای دیگرند ، همه آن ها از جنس یکدیگرند ... آن ها فقط به خون "شیعیان" تشنه هستند ... در تمام مدت قلم خودم را می ایستاندم تا این حرف ها رو متقابلا به اون ها نزنم اما نتونستم
خدای من
لعنت تو اون قوم رو گرفت ... آه زینب اون قدر سوزناک بود که حلق تک تک اونا رو سوزوند تو این دنیا راحتشون نذاشتی
این قوم هم ادعا می کنند ترا می شناسند اما هنوز به بنده هایت اسائت می کنن
مقاله ی زیر نوشته شده توسط "زینب الغریفی" یکی از دخترای همین بحرین است ، من فقط ترجمه اش رو این جا می گذارم
(( از وقتی که کوچک بودم رویاهایی به سراغم می آمد ، دلم می خواست در واقعه ی کربلا زندگی کنم و تمام اتفاقات را به چشم خودم ببینم ، همیشه با خودم تکرار می کردم "یا لیتنا کنا معکم" و من نیز همین مقوله را همیشه با خودم تکرار می کردم. امروز من به این یقین رسیدم که کربلاء چیست
بحرین امروز تکراری از واقعه ی کربلاست ...
زنانی را می بینم که فریاد می زنند وامصیبتاه ، خیمه هایی را می بینم که به دست بنو امیه سوخته میشود
جوانانی را می بینم که شکسته شده اند همان گونه که حسین در روز دهم از ماه محرم الحرام شکست و آنها ندای "هل من ناصر ینصرنی" را بر زبان های خود تکرار می کردند
سید و مولای من ، یا حسین ، مردم این سرزمین همه از انصار تو هستند ، خون ما همگی فدای تو
سید و مولای من از دل شکایت می کنم همان گونه که دخترت در آن روز شکایت می کرد
خیمه هایمان را آتش زدند ، زنانمان را پراکنده کردند
سید من آقای من حتی به کودک شیرخواره هم حمله کردند
سید من ، ناراحت نیستیم ، نامید نیستیم ، بلکه مالامال احساس فخر می کنیم
افتخار می کنیم به خون هایی که پایمال شد ، افتخار می کنیم به زنانی که همچون زینب تا به حال ثابت ایستادند ولی سالار من ، حسین من ، آه های مردمان را بشنو و خوشحال شو
آری خوشحال شو ، چون کربلا فراموش نشده است بلکه در بحرین ما هنوز تکرار می شود ))
أیا لعنة الله علي القوم الظالمين
و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم
امروز یاد مدادم افتادم ، دلم عجیب براش تنگ شده بود. یه روزایی پدرش رو درمیاوردم که از خستگی حتی جوهرش به نفس نفس می افتاد. اما الان دلم براش تنگ شده.
خیلی چیزا عوض شده. شاید این خیلی چیزا به زندگی خودم مربوط میشه ، دنیا همونجوری که داشته می رفته هنوز هم به راهش ادامه میده اما من اکثر این روزا از قطار جا میمونم. نمی دونم چرا این اتفاق داره می افته اما دارم تمام سعی خودم رو می کنم که پابه پای این قطار بدوم .
داره عید نوروز میاد. نمی خوام از عید بنویسم چون اگه بنویسم عید "خونه مامان بزرگ" تنها جاییه که میاد جلوی چشمام. یاد بابا و مامان بزرگ می افتم که دیگه نیستن ، یاد حیاط کاشان می افتم که نمی تونم برم ، یاد خریدهای عید می افتم که ازش خبری نیست ، یاد دید و بازدیدهای عید می افتم که وجود نداره ، یاد حافظیه و باغ ارم شیراز می افتم که اونم نیست ، پس نگم بهتره
تنها چیزی که الان هست سفره ی هفت سینه . سفره ای که با هر گوشه اش سعی می کنم بهار رو به خودم یاد آوری کنم. سعی می کنم به خودم ثابت کنم بوی بهار داره میاد.
غربت قسمت بزرگی از زندگی ام رو گرفته که داغ این غربت با هر بهار تازه تر میشه . نسیم بهار هیچ وقت نتونست غم غربت رو از دل من برداره.
امسال عید من تنها نیست ، عید من یه مهمون جدید داره ، مهمون قلبم نیست ، ساکنشه یا بهتره بگم صاحبشه. تنها کسی که می تونه قلبم رو بهار کنه خودشه.
پ.و :
تو به من ثابت کردی علیرغم تمام اتفاقات و سختی هایی که اطرافمون رو گرفتن ، علیرغم تمام حرف هایی که درمورد من و تو زده میشن ، اما هنوز با من هستی. با من بمون چون نفسم رو بدون تو نمی خوام.



There is a different between this year and the others
for me in my birthday
i have you and u made this night and day for me special ... that was enough for me that when i enter into 1st Oct. ur voice was inside my heart and my ear
it's so different to feel getting old, getting older but there is sweet when you start hearing that everyone around u remember this special date and start congrats u because of that
this year was full of tears for me,, it was so special for me ,,, everyone around congrats me and the most special the msgs that came from Iran :p they were sooooo different for me
sometimes i dnt believe in b-day wishes ... i dnt know why maybe because i know that God always hear our wishes no need to be my b-day
but i like to make wishes
i wish to have you and grow up with u and getting old with you
i wish for every one who i love and care about a FULL HEALTHY life
i wish a successfull life for myself, my love, my family and all of my friends
and last o nt least IM WISHING FOR "PEACE
لا تدع لی ذنبا الا غفرته
الهی من لی غیرک
افعل بی ما انت اهله و لاتفعل بی ما انا اهله


لطافت از آن گل بود، زیبایی و لذت و طراوت و هر چه که بود از برای او بود ... روزها گذشت تا یاد گرفتم نباید به گل حسودی کنم، هر چه باشد عمر زیبایی گل آن قدر کوتاه است که حتی به ارزش یک نفس هم نمی رسد.
و علف ها با سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریا ها با چشمه ها زندگی پیدا می کنند
و انسان ها
همه ی انسان ها
با عشق
فقط با عشق زندگی می کنند
پس بارخدایا
بر من رحم کن
بر من که بی توانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد
هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد
هرگز نباشد

تویی که به من آموختی چگونه می توانم عاشق باشم و چگونه می توانم با عشق زندگی کنم
تو لحظه لحظه زندگی آرام و کسل کننده ام را تغییر دادی
تو حتی رنگ لحظه هایم را نیز تغییر دادی
و من این گونه آزادانه می توانم فریاد بزنم
دوستت دارم .... و تو را برای همیشه دوست خواهم داشت

یا مقلب القـــلوب و الابــــــصار .... یا مدبــــر اللـــیل و النـــــــهار
یا محول الحـــول و الاحـــــــوال ... حـــول حالنا الی احسن الحال

چه عیدی ای می تونه بهتر از این دعا باشه ، که هر روز و هر ثانیه از خدا بخواهیم که ما را به بهترین احوال ها سوق دهد.
چند سالی است که هفت سین خانه ی ما طعم غربت می دهد، دیگر از عیدی بابابزرگ و مامان بزرگ خبری نیست ، دلم برای آن ها تنگ شده.
در آرزوی 89ی پربارتر و موفق تر ....
کاش فاصله ها این گونه در قلب و احساس ما تاثیر نمی گذاشت
کاش می شد در انحصار فاصله ها نیز عاشق شد و این گونه از فاصله ها نترسیم
چرا همیشه با کلمه عشق ، غیرممکن نیز پدیدار می گردد ؟؟
چرا همیشه وقتی صدای طپش های قلبت را می شنوی از عنوان کردن آن می ترسی ؟
چرا در این نیمه شب تنهایی من نیز از بیان حرف هایم بیم دارم ؟

تنها این را می دانم که در انحصار این باد رها شده ام ، به کجا خواهم رفت ؟ خود نیز نمی دانم ... خود نیز مسیر باد را نمی شناسم. حتی عنوان مطالب را نیز نمی توانم به سادگی انتخاب کنم ... دوباره کلمات را گم کرده ام ... دوباره .... !!! ؟؟؟